ذبيح الله صفا
883
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مىكشيد از صومعه صوفى بدير * كس چه داند كو چه ترك و تاز كرد نرگس مستش بجادويى و سحر * جعبهء تير بلا را باز كرد هيچكس در كافرستان اين نكرد * كاز جفا آن ساحر غمّاز كرد ليك لعل او وفادارى نمود * گوش جان عاشقان پر راز كرد هركجا مستى خرابى بىدلى * ديد سرگردان عشق ، آواز كرد چون دل صوفى درين جام اوفتاد * از كمند كفر و دين پرواز كرد گه ز زلفش در پس ظلمت بماند * گه ز لعل و عارضش صد ناز كرد عشق در جانش بسلطانى نشست * عقل عزم جانب درواز كرد * * آه كه آمد به سنگ بار دگر پاى دل * نيست مرا بيش ازين طاقت غوغاى دل بود مرا پيش ازين تازه دلى وين زمان * تنگ شد از جور يار عرصهء صحراى دل گرچه دل آواره شد نيست غمى چونكه هست * حلقهء زلفين او مسكن و مأواى دل در سر بازار عشق دل شده رسوا و جان * مىكند از سركشى عزم تماشاى دل جامهء صبرم قبا گشت و دريغا كه نيست * پيرهن وصل دوست هيچ به بالاى دل بس كه بجان آمدست از غم هجران دلم * نيست عجب گر نماند در دل جان جاى دل ز آن شده دل غرق خون تاكه بدست آورد * آن گهر شب چراغ از بن درياى دل بىدل و جان ماندهايم در طلب جان جان * دير كه شد جان و دل در سر سوداى دل نيست امين حاصلى زين دل پرشور و شر * خود بندانم كه چيست قصد و تمنّاى دل * * تا نقش عشق بر ورق جان نبشتهايم * در صحن سينه تخم بلاى تو كشتهايم از خاكدان تن بگلستان جان پاك * بىزحمت وجود و عدم بازگشتهايم ترياق نفى و شربت اثبات خوردهايم * وز دامگاه عالم و آدم گذشتهايم نه نكتهيى ز وحدت و توحيد خواندهايم * نه كاربند كفر و نه در دين فرشتهايم